الشيخ الكليني ( مترجم : كوه كمره اى )

437

الكافي ( أصول الكافي ) ( فارسي )

( 1 ) خود كه فردا به حمام نمىروم و فضل به حال خود داناتر است . راوى گفت كه ياسر گفت : چون شب رسيد و خورشيد نهان شد امام رضا ( ع ) فرمود كه : بگوئيد : « به خدا پناه بريم از شر آنچه امشب نازل مىشود » ، ما پى در هم آن را مىگفتيم و چون امام رضا ( ع ) نماز بامداد را خواند به من گفت : برو بالاى بام ببين چيزى ميشنوى ، و چون بالاى بام رفتم يك شيونى را شنيدم كه در هم شد و بالا گرفت و به ناگاه ديديم مأمون از درى كه از خانهء او به خانهء امام رضا ( ع ) داشت در آمد و مىگفت : اى آقاى من اى ابا الحسن خدا تو را در بارهء فضل اجر دهد ، زيرا او دستور شما را نپذيرفت و به حمام رفت و جمعى با شمشير بر او تاختند و او را كشتند و از آنها سه تن دستگير شده‌اند كه يكى از آنها خاله‌زادهء او فضل بن ذى القلمين است . گويد : قشون و افسران طرفدار فضل به در خانهء مأمون فراهم آمدند و گفتند : مأمون او را غافلگير كرده و كشته و ما خون او را مىخواهيم ، و آتش آوردند كه در خانهء مأمون آتش بزنند ، مأمون به امام رضا ( ع ) فرمود : اى آقاى من به نظرت مىآيد كه شما بيرون رويد و اين لشكر را متفرق كنيد ؟ ياسر گويد : امام رضا ( ع ) سوار شد و به من هم گفت : سوار شو ، من سوار شدم و چون از درِ خانه بيرون آمديم به مردم نگاهى كرد كه از دوش هم بالا مىرفتند و با دست خود به آنها اشاره كرد كه پراكنده شويد ، پراكنده شويد ، ياسر گويد : مردم به آن حضرت رو آوردند و به روى هم مىافتادند و به هر كس اشاره كرد دويد و گذشت .